وفات جانسوز ام الشهداء ، ام العباس ،
مادر مهربان يتيمان مولا علي (ع) ، حضرت
ام البنين سلام الله عليها تسليت باد

مخوان جانا دگر ام البنينم‏ 
كه من با محنت دنيا قرينم‏ 
مرا ام البنين گفتند، چون من‏ 
پسرها داشتم ز آن شاه دينم‏ 
جوانان هر يكى چون ماه تابان‏ 
بدندى از يسار و از يمينم‏ 
ولى امروز بى بال و پرستم‏ 
نه فرزندان، نه سلطان مبينم‏ 
مرا ام البنين هر كس كه خواند 
كنم ياد از بنين نازنينم‏ 
به خاطر آورم آن مه جبينان‏ 
زنم سيلى به رخسار و جبينم‏ 
به نام عبد الله و عثمان و جعفر 
دگر عباس آن در ثمينم‏








گویا آسمان مدینه رنگ و بوی عزا گرفته. ام ‏البنین‏ علیها السلام
 در بستر غنوده و خاطرات تلخ و شیرین گذشته را به یاد می‏آورد.
خاطراتی که یادآور گذشته پرفراز و نشیب اوست.


اولین خاطره‏ای که در ذهنش نقش می‏بندد، زمانی است که عقیل
 او را برای برادرش امیرالمؤمنین علی ‏علیه السلام
 خواستگاری کرد و گفت:

علی‏ علیه السلام همسری می‏خواهد که از او فرزندی جنگجو
 و تک‏سوار پدید آید، پسری که قهرمان عرب لقب گیرد.
و آن زن کسی نبود جز فاطمه کلابیه; آری فاطمه!


فاطمه ‏ای که می‏خواست جای خالی فاطمه سفرکرده را برای
 علی‏ علیه السلام و کودکان داغدارش پرکند.
 و گیسوان زینب ‏علیها السلام را به جای مادر مهربانش
 زهراعلیها السلام شانه بزند و دست نوازش بر سر و
 روی حسنین ‏علیهما السلام بکشد و ام‏کلثوم را
مادرانه در آغوش گیرد.


از این پس او بانوی خانه‏ای می‏شد که انوار لاهوتیش تا فراسوی
 ملکوت کشیده شده بود و گذرگاه فرشتگان و ملائک مقرب
 درگاه حق بود و قدسیان عالم بالا، فوج فوج برای تبرک
 جستن از این وجودهای نازنین هبوط می‏کردند.


آری فاطمه قدم به خانه‏ای می‏گذاشت که داغ فراق فاطمه ‏علیها السلام
 زخمی عمیق و جان‏سوز در دل یتیمانش پدید آورده بود و
 زینب ‏علیها السلام در دوران کودکی خانه ‏دار کوچک این
 سرای بهشتی شده بود.


و علی ‏علیه السلام چه عاشقانه او را فاطمه خطاب می‏کرد،
 ولی وقتی نام فاطمه‏ علیها السلام از زبان علی‏ علیه السلام
 در خانه طنین‏انداز می‏شد، اشک غم در چشمان زینب
حلقه می‏زد و رنگ از رخسار حسین‏ علیه السلام می‏پرید
و قلب او با دیدن این صحنه‏ های جانسوز شرحه شرحه می‏شد.
 او از علی‏علیه السلام خواست تا او را با این نام نخواند.
 زیرا نام فاطمه ‏علیها السلام داغ یتیمان فاطمه ‏علیها السلام
را زنده می‏کرد.


و آن‏گاه که عباس‏ علیه السلام، عبدالله‏ علیه السلام و عثمان‏ علیه السلام
 و جعفرعلیه السلام، زمین خاکی و عرش الهی را غرق در
شادی و سرور کردند او را ام‏البنین‏ علیها السلام خواندند
 و چه نیکو نامی: مادر پسران!


پسرانی که بارها و بارها آنان را فدائی حسین‏ علیه السلام خوانده بود
. حسین‏ علیه السلام که با هر لبخندی، او را جانی دوباره می‏بخشید
 و روح بی‏تابش را آرامش می‏داد.


او به یاد آورد زمان تولد عباس ‏علیه السلام را;
آن هنگام که علی ‏علیه السلام دستان او را غرق بوسه کرد
 و بی‏قرار گریست و در پاسخ علت ‏بی‏قراری و اشک فرمود:
"این دست‏ها روز عاشورا در راه فرزندم حسین‏ علیه السلام
جدا خواهد شد."


و بارها از زبان زینب ‏علیها السلام شنیده بود که چگونه
 عباس ‏علیه السلام وفا و ادب را شرمنده خویش کرد
و با دستان فتاده ‏اش حماسه ازلی آفرید.

نیز زمانی را به یاد آورد که کاروان زخمی اسراء به مدینه بازگشتند. 
او کنار قبر رسول‏ خدا صلی الله علیه وآله، زینب ‏علیها السلام
را در آغوش فشرد و پیش از همه از مولایش حسین‏ علیه السلام
 پرسید; زانوان زینب‏ علیها السلام سست‏ شده، قلبش فرو ریخت و
 گریه امانش را برید و فریاد برآورد:

«حسین ‏علیه السلام را با لب تشنه سر بریدند»

و زمانی را به یاد آورد که سپر خون ‏آلود عباس ‏علیه السلام
 را از میان چادرش بیرون آورد و مقابل دیدگان اشکبار ام البنین نهاد;
در این لحظه آن‏چنان قلبش به درد آمد که
 بی‏هوش در خاک غلطید.


پس از آن، دیگر بقیع رنگ تلخ سکوت را بر خود ندید.
 ندبه ‏های ام‏البنین ‏علیها السلام دوست و دشمن را به فغان وا
 می‏داشت و زمین و آسمان را
 به لرزه می‏انداخت.


حال، پس از تمامی شدائد و سختی‏های روزگار، لحظه وصال نزدیک است.
عباس‏علیه السلام با بال‏های گشوده در میان دروازه بهشت ایستاده
 و ورود مادرش را انتظار می‏کشد زهراعلیها السلام و
 علی ‏علیه السلام با تبسمی شیرین بر لب، چشم بر آسمان
 دوخته‏اند. حسین‏ علیه السلام با عبایی سپید بر دوش،
 در میان خیل ملائک برای دیدارش لحظه‏شماری می‏کنند.


ام ‏البنین‏ علیها السلام با قلبی آرام چشم از این دنیای فانی
فرو می‏بندد و به سوی آسمان معبودش پرمی‏گشاید و یقین دارد
 که بهشت و تمامی ساکنان افلاکیش حضور
 سبز او را می‏طلبند.